|
و میان من و تو به همان اندازه فاصله هست که میان ابرهایی که در آسمان و انسان هایی که بر زمین سرگردانند....!!
احمد شاملو
+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/28 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
کسی خبر کی یابد از ویرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام؟ دست دامان شب برداشتم تا بیاویزم یه گیسوی سحر. خویش را از ساحل افکندم در آب لیک از ژرفای دریا بی خبر. برتن دیوارها طرح شکست. کس دگر رنگی در این سامان ندید. چشم میدوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید. تا بدین منزل نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام. گرچه می سوزم از این آتش به جان لیک بر این سوختن دل بسته ام. تیرگی پا می کشد از بام ها: صبح می خندد به راه شهر من. دود می خیزد هنوز از خلوتم. با درون سوخته دارم سخن. + نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/23 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
شاید باید اینجوری باشه!!
ولی نمی دونم چرا!! می دونی چیه؟؟از آدمات خستم!!!ازشون بدم میاد!! تا کی باید حرص خوردنای من از دست آدمات ادامه داشته باشه؟؟ می خوای تمومش کنی دیگه؟؟ آخه دارم از خودتم خسته می شم!! مثل آدمات!! + نوشته شده در دوشنبه 1390/04/06 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
به هركه مي گويم "تو"
به خودش مي گيرد... نمي داند براي "من" هيچكس "تو" نمي شود... + نوشته شده در چهارشنبه 1390/04/01 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
زخمی بر پهلویم هست!!
روزگار نمک می پاشد!! و من پیچ و تاب می خورم!! و همه گمان می کنند من می رقصم!! + نوشته شده در سه شنبه 1390/03/03 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع شدم وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی کار تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن + نوشته شده در جمعه 1390/01/19 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
من دوست دارم رو سنگ قبرم اینو بنویسن:
زندگی قافیه شعر من است تو دوست داری رو سنگ قبرت چی بنویسن؟؟ + نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/26 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم
و ندایی که به من می گوید گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است!!
در دلم آرزوی آمدنت میمیرد رفته ای اینک اما آیا باز بر می گردی؟؟ چه تمنای محال خنده ام می گیرد!! (حمید مصدق) پ.ن:شاید از این به بعد دیگه نتونم آپ کنم!! شایدم خیلی کمتر از قبل بیام! به هر حال از همه ی اونایی که از وبلاگم دیدن کردن ممنونم! همتونو دوس دارم! هنوزم خیلی بیشتر از قبل عاشق عشقمم!!
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/11/04 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
میگن خدا هرکسو بیشتر دوس داره بیشتر بهش مشکل میده!!
مگه چیه؟خدا دوس داره اینجوری ابراز احساسات کنه!! فقط یه سوال واسم پیش اومده!! یعنی واقعا انقد منو دوس داری؟؟ راضی به زحمت نیستم!!زیادیم میشه!جدی میگم! خدا جون من به همین قدرشم راضیم!!فهمیدم که خیلی دوسم داری!! فقط یه خواهش دارم!! لطفا این ابراز احساساتتو تموم کن!! چون من دیگه طاقتم داره تموم میشه!!
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/10/26 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
سبزی چشم تو دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز مزرع سبز تمنایم را ای تو چشمانت سبز در من این سبزی هذیان از توست سبزی چشم تو تخدیرم کرد حاصل مزرعه ی سوخته برگم از توست! سیل سیال نگاه سبزت همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود من به چشمان خیال انگیزت معتادم و در این راه تباه عاقبت هستی خود را دادم!! (حمید مصدق)
+ نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/23 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
کاش میشد به اون چیزی که می خوام برسم!
کاش میشد اونی که عاشقشم فقط یه ذره دوسم داشته باشه! کاش میشد همیشه کنارم باشه! کاش میشد هیچوقت ترکم نمی کرد! کاش میشد برگرده پیشم! هه!! کاش میشد!کاش میشد!کاش میشد!!..... کاش میشد اما نمی شه این مرام روزگاره! رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره!!
+ نوشته شده در دوشنبه 1389/10/06 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
گفتی
گریه هایت را پنهان کن! وقتی مرا دیدی بیاورشان به مهمانی شانه هایم! تو اما نیامدی رفتی! و اشکهایم همه معطل و حیران در سرشان هزار سوال بی جواب!! اما امروز باز هم گریه هایم را پنهان می کنم! برای روز مبادا! میان این همه سکوت گریه هم غنیمت است!! گریه هایم را نگه می دارم هنوز بسیار است روز های تنهایی لحظات سرد بی تو بودن! سکوت... همه ی اینها هنوز بسیارند!! باشه!! گریه هایم را نگه می دارم!!
+ نوشته شده در سه شنبه 1389/09/30 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
زمانی که بیشترین نیاز رو بهت داشتم تنهام گذاشتی و رفتی!!
منو تو یه چهار چوب که توش جز من و غم و درد دوریت چیزی نبود رها کردی!! تنهای تنها!! هر چی تنها تر شدم بیشتر دوست داشتم!! روز به روز علاقم بهت بیشتر می شد!! اینارو میگم واسه اینکه بونی بدون تو چی کشیدم!! هر روز چهار چوبی که توش بودم کوچیکتر میشد و غم و تنهاییم و یاد تو بیشتر!! دیگه به جایی رسیدم که احساس می کردم هر لحظه کنارمی!!همیشه تو خیالم باهات درد و دل می کردم!! بهت می گفتم که چقدر دوست دارم!!چقدر عاشقتم!! هزار بار تمام حرفایی که بهم زده بودی رو تو ذهنم مرور کردم!!بدون اینکه یه واو بندازم!! هیچوقت فکر نمی کردم آخر قصه ی ما اینجوری شه!! همیشه میگفتی ما مال همیم!!همیشه با هم میمونیم!! اما تو رفتی و من موندم با یادت!!فقط یادت!! میدونم که منو فراموش کردی!!ولی اینو بدون که هیچوقت فراموشت نمیکنم و همیشه دوست دارم!!!! پ.ن:اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی! اما تا قایقی اومد از منو دلم گذشتی!! رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا!! منو دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا! + نوشته شده در چهارشنبه 1389/09/24 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید!
آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی میشنوی روی تو را کاشکی می دیدم!! شانه بالا زدنت را ـ بی قید ـ و تکان دادن دست را ـ که مهم نیست زیاد ـ و تکان دادن سر را ـ که عجیب!عاقبت مرد؟افسوس ـ کاشکی می دیدم!!!!! حمید مصدق
پ.ن:با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها!! با تو اکنون چه فراموشی هاست!! + نوشته شده در یکشنبه 1389/09/21 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
یه بار دیگه باهام بد تا کردی!!
اونروز بهت گفتم مواظب خودتو عشقت باش چون چیزای بدی در انتظارتونه گفتم یه موقعی حالتو می گیرم که انتظار نداری!! مواظب خودتون باش اما نگران نباش!از من هیچی بر نمیاد! نمی تونم بهت بدی کنم چون هنوزم دوست دارم!بیشتر از همیشه! ولی هر چی فکر میکنم نمیفهمم چیکار کردم که لایق بدترین هام! بگو چیکار کردم که باهام اینکارو کردی! چرا منو به اون فروختی؟؟ اشکال نداره!گذشته ها گذشته! امیدوارم با هم خوشحال باشین و خوشبخت شین! اینو می گم چون جفتتونو دوس دارم و واسم مهمین تا اینکه ....! تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی! من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم!! + نوشته شده در شنبه 1389/09/06 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
من گمان مي کردم دوستي همچو سروي سر سبز، چهار فصلش همه اراستگيست من چه مي دانستم هيبت باد زمستاني هست من چه مي دانستم سبزه مي پژمرد از بي آبي ، سبزه يخ مي زند از سردي دي من چه مي دانستم دل هرکس دل نيست... قلب ها از اهن و سنگ قلب ها بي خبر ازعاطفه اند... پ.ن: خيلي سخته كه بغض داشته باشي ، اما نخواي كسي بفهمه ... خيلي سخته كه عزيزترين كست ازت بخواد فراموشش كني ... خيلي سخته كه سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته كه روز تولدت ، همه بهت تبريك بگن ، جز اوني كه فكر مي كني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته كه غرورت رو به خاطر يه نفر بشكني ، بعد بفهمي دوست نداره .... + نوشته شده در چهارشنبه 1389/09/03 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
فقط چند دقیقه باهاش فاصله داشتم!!!!
فقط چند دقیقه... + نوشته شده در دوشنبه 1389/08/24 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
چرا هرکی می خواد خود کشی کنه میاد سراغ من؟؟
تازگیا بعضیا میان میگن:پری می خوام خودمو راحت کنم!!منم میشینم کلی باهاشون حرف میزنم که بی خیال شن!! خنده داره!!باید واسشون یه دلیلایی بیارم و یه حرفایی بزنم که خودم هیچکدومشونو قبول ندارم!! نمی دونم الان خود کشی کرده یا نه! نه جواب اس ام اس می ده نه زنگ نه آف!!!!!!آخرین چیزیم که واسم فرستاد نوشته بود:خداحافظ زندگی!! نمی دونم فقط می خواست منو اذیت کنه یا واقعا....! هیچوقت نمی خواستم اذیتش کنم یا کاری کنم که نارحت شه!! گفت هیچوقت منو نمی بخشه!! من هرکاری می تونستم کردم که جلوشو بگیرم!! گفت اگه خودکشی کنه تقصیر منه!!! تا کی قراره انقد عذاب بکشم؟؟؟؟؟ من خیلی سعی می کنم به خود کشی فکر نکنم اما نمیذارن!! کلا همه فقط بلدن حال منو بگیرن!!حتی تو!!
+ نوشته شده در شنبه 1389/08/22 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشی و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟ خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی تن خسته خویش را بر سایه دیواری به خاک بسپاری اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟! خداوندا اگر با مردم آمیزی شتابان در پی روزی ز پیشانی عرق ریزی شب آزرده و دل خسته تهی دست و زبان بسته بسوی خانه باز آیی زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟! خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینند ولی من با دو چشم خویشتن دیدم که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا می لغزد خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را تو خود سلطان تبعیضی تو خود فتنه انگیزی اگر در روز خلقت مست نمیکردی یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی هرگز این سازها شادم نمیسازد دگر آهم نمیگیرد دگر بنگ باده و تریاک آرام نمیسازد شب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم اگر حق است زدم زیر خدایی....!!! خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست. خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را زین سپس با دگران عشق و صفا خواهم کرد همچو تو یکسره من ترک وفا خواهم کرد زین سپس جای وفا چو تو جفا خواهم کرد ترک سجاده و تسبیح و َردا خواهم کرد گذر از کوی تو چون باد صبا خواهم کرد هرگز این گوش من از تو سخن حق نشنید مردمان گوش به افسانهَ زاهد ندهید داده از پند به من پیر خرابات نوید کز تو ای عهد شکن این دل دیوانه رمید شِکوه زآین بدت پیش خدا خواهم کرد درس حکمت همه را خواندم و دیدم به عیان بهر هر درد دوایی است دواها پنهان نسخهَ درد من این بادهَ ناب است بدان کز طبیبان جفا جوی نگرفتم درمان زخم دل را میِ ناب دوا خواهم کرد من که هم می خورم و دُردی آن پادشهم بهتر آنست که اِمشب به همانجا بروم سر خود بر در خُمخانهَ آن شاه نهم آنقدر باده خورم تا زغم آزاد شوم دست از دامن طناز رها خواهم کرد خواهم از شیخ کشی شهره این شهر شوم شیخ و ملاء و مُریدان همه را قهر شوم بر مذاق همه شیخان دغل زهر شوم گر که روزی زقضا حاکم این شهر شوم خون صد شیخ به یک مست روا خواهم کرد زکم و بیش و بسیار بگیرم از شیخ وجه اندوخته و دینار بگیرم از شیخ آنقدر جامه و دستار بگیرم از شیخ باج میخانهَ اَمرار بگیرم از شیخ وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد وقف سازم دو سه میخانهَ با نام و نشان وَندَر آنجا دو سه ساقی به مهروی عیان تا نمایند همه را واقف ز اسرار جهان گِرد هر چرخ به من مهلتی ای باده خواران کف این میکده ها را زعبا خواهم کرد هر که این نظم سرود خرٌم و دلشاد بُود خانهَ ذوقی و گوینده اش آباد بُود انتقادی نبود هر سخن آزاد بُود تا قلم در کف من تیشهَ فرهاد بُود تا ابد در دل این کوه صدا خواهم کرد تو خود سلطان تبعیضی "کارو" + نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/19 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
میخواهی بروی؟ خب برو... انتظار مرا وحشتی نیست شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود برو... برای چه ایستاده ایی؟ به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟ برو.. تردید نكن نفس های آخر است نترس برو... احساسم اگر نمیرد ..بی شك ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست برو... یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود پس راحت برو مسافری در راه انتظارت را میكشد طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد برو... فقط برو.....
+ نوشته شده در شنبه 1389/08/15 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
چرا اینجوری شدم؟
همیشه نارحتم!احساس می کنم دیگه خودم نیستم! وقتایی که نارحت بودم تا خودم نمی گفتم کسی نمی فهمید!اما دو سه روزه همه بهم می گن:چیزی شده؟چرا نارحتی؟؟ دست خودم نیست!دیگه نمی تونم از اون لبخندای مصنوعی که همیشه رو لبامه بزنم!دیگه نمی تونم خودمو شاد نشون بدم!!!!!! اشکال نداره!بالاخره یه روز باید می فهمیدن که من با منه درونم فرق دارم!! باید می فهمیدن هیچوقت اونجوری که نشون می دادم نبودم!!همیشه همه ی نارحتیا و غم و غصه هامو می ریختم تو خودم!! باید یه روز می فهمیدن که چقدر داغونم! اینهمه همه بهم بدی کردن و با حرفا و کاراشون دلمو شکوندن و هیچی نگفتم!! کاش می تونستم این سکوت لعنتی رو بشکنم و جواب همشونو بدم!!! اما نمی تونم!عادت کردم جلوی همه ساکت باشم!! عادت کردم هر کی هرچی دلش می خواد بهم بگه و من فقط نگاش کنم! انگار اینجور موقع ها فکم قفل میشه!! این سکوت با سرنوشت من یه گره ی کوور خورده که فکر نکنم هیچوقت باز شه!!!! به هر چی فکر می کنم حالم بد تر می شه!!!نمی دونم باید به چی فکر کنم که بهتر شم!! به مدرسه؟؟که واسم مثه یه کابوس تموم نشدنی!!روز به روز تنفرم ازش بیشتر میشه!هر روز به یه بهوونه باز خواستم میکنن!!حالم ازشون به هم می خوره!!!!! به مامانم اینا که.....! به دوستام که اونا هم دست کمی از خودم ندارن!؟ به زندگی که واسم مثل جهنم و ازش متنفرم؟؟ حداقل یه چیز خوب تو زندگیم میذاشتی که به امیدش زندگی کنم!! دارم دیوونه می شم!! کاش حداقل می تونستم گریه کنم!! اما مثل اینکه یه سد گذاشتن جلوی اشکام تا هیچوقت سرازیر نشن!! خیلی حس بدیه!!خیلی! اگه ۳۱ شهریور مامان نمی فهمید و قرصارو قایم نمی کرد الان اونور بودم!!پیش خودت! راحت راحت!! خدا جون خیلی خستم!!از همه چی!!از همه کس!! خودت آخرین آرزومو بر آورده کن!!از انتظار خسته شدم!! خسته!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه 1389/08/08 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
باز تنها شده ام
به چه اندیشه کنم؟ به اتاقی که برایم گور است؟ یا به یاد آن خاطره که برایم رویاست؟ به سرابی بی آب، به کدامین امید که مرا زنده کند؟
+ نوشته شده در یکشنبه 1389/08/02 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
دنیا را بد ساختند!! کسی را که دوست داری دوستت ندارد!! کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری!! اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد به رسم و آیین زندگانی به هم نمیرسند!! و این رنج است!!! زندگی یعنی این!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن:خستم!! خسته از همه چی!! دلم بدجور گرفته!! کاش یکی بود یکم وقت واسه حرفای من داشت!! چه تمنای محال خنده ام میگیرد!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1389/07/28 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
هیچ کس نمی تواند پی ببرد.هیچ کس باور نخواهد کرد.به کسی که دستش از همه
جا کوتاه می شود می گویند:برو سرت را بگذار بمیر.اما وقتی که مرگ هم آدم را نمی خواهد وقتی که مرگ هم پشتش را به آدم می کند مرگی که نمی آید و نمی خواهد بیاید... همه از مرگ می تر سند و من از زندگی سمج خودم!! صادق هدایت + نوشته شده در پنجشنبه 1389/07/22 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! + نوشته شده در شنبه 1389/07/17 | ساعت | توسط شبگرد عاشق |
|
ME
یا نه..... نه یاد او باشد.. مرا با خود ببرد!!!! Archive هفته چهارم دی 1390هفته چهارم شهریور 1390 هفته اوّل تیر 1390 هفته اوّل خرداد 1390 هفته سوم فروردین 1390 هفته چهارم اسفند 1389 هفته اوّل بهمن 1389 هفته چهارم دی 1389 هفته اوّل دی 1389 هفته چهارم آذر 1389 هفته سوم آذر 1389 هفته اوّل آذر 1389 هفته چهارم آبان 1389 هفته سوم آبان 1389 هفته دوم آبان 1389 هفته اوّل آبان 1389 هفته چهارم مهر 1389 هفته سوم مهر 1389 هفته دوم مهر 1389 هفته چهارم شهریور 1389 هفته سوم شهریور 1389 هفته چهارم مرداد 1389 هفته سوم مرداد 1389 هفته چهارم تیر 1389 هفته اوّل تیر 1389 هفته چهارم خرداد 1389 هفته دوم خرداد 1389 هفته اوّل خرداد 1389 هفته چهارم اردیبهشت 1389 هفته دوم اردیبهشت 1389 هفته اوّل اردیبهشت 1389 هفته چهارم فروردین 1389 هفته سوم فروردین 1389 هفته سوم اسفند 1388 هفته دوم اسفند 1388 هفته اوّل اسفند 1388 آرشيو LINK ME ey vay az in taghdir!sir.0174 ye 2khtari mese man faghat armin vaghayaye etefaghie dar enteha daneshjooye veraj nana joon amir & armin saro seda gole bi barg asheghane tanha harchi bekhay axhaye holleywood parianews pure love shisheye tabdar! royaye khis! nabze khis!! dokhtar pesara!! zemestane garm!! dast neveshtehaye yek bi eshsas!! kolbeye tanhaiii!! ghalbe sangi RAFIGHANE donyaye Music persian-station love! shahre sargarmi film shenasi asheghane nafas keshidan asheghanehayam baraye to andoohe tanhaii man man tanham tanhaiii karo harfhaye yek negah! mahsa mirzaiii DESIGN BY |